تبليغاتX
عاشق و معشوق

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

عاشق و معشوق

تو روزای دلتنگی دیوار اتاقت پر از عکس میشه. عکس همه جز اونی که براش دلتنگی.


غصه نخور

نمیشه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره

نمیشه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره

دلم از اون دلای قدیمیه از اون دلاست

که می خواد عاشق که شد پا روی دنیا بذاره

تو دلت بوسه می خواد من می دونم اما لبت

سر هر جمله دلش می خواد یه اما بذاره

بی تو دنیا نمی ارزه تو با من باش و بذار

همه دنیا منو همیشه تنها بذاره

 

 

از غم خبری نبود اگرعشق نبود

دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟

بی رنگ تر از نقطه موهومی بود

این دایره کبود اگر عشق نبود

از آینه ها غبار خاموشی را

عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود

در سینه هر سنگ دلی در تپش است

از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟

بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟

دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود

از دست تو در این همه سرگردانی

 تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟

اردوان


یکشنبه هفدهم آبان 1388 |

فانوس من و تو

ياد در ياد نمي دانم كجا ، چشم در چشم نمي دانم چرا

تو در آن سوي شقايق و من اين سو تنها

                  پل يادت در تب خاطره ام ويران شد و من از باغ جدا

                  بي جهت نيست كه من درپي راز جدايي هستم

در پي يك سبد سيب كه يك دانه آن نيم خورده به جا مانده سوا

اين همان نيمه سيبي است كه من در پي نام تو از باغچه ات دزديدم

                  سرخ ،چون رنگ شقايق كه زغم مي سوزد

                  زرد ، چون زرد قناري كه بر آن مي خواند

چند روزي است كه من طعمه تير نگاه تو شدم

آن طرف روي پل خاطره ات مي مانم ، آب را مي شمرم

چشم در آب نمي ماند!

                لحظه ها از پي هم مي گذرند ،برگ با باد خزان مي افتد

                و فقط خاطره هاست كه عجب تند و سريع زگذر خانه دل مي گذرد و سپس .........

در ته چاه عميق تقدير ، همچو يه سنگ نهان مي ماند

در فراسوي نگاهت ، جريان دارد عشق

               و شقايق كه در آن سو نگران مي سوزد

               آري افسون نگاهت ،جريان خواهد داشت

مثل يك رود بسان دريا

اما، رود هم گر نرود مرداب است

 چشم هم گر كه نبيند خواب است

  سفره را در جهت باد تكان خواهم داد

تكه نان و سبد خاطره ام همره آب برفت

رفت تا پس ديوار بلند تقدير ، عاقبت آن نگهت محو شود

             آري ، آن چشم و آن تيرك چشمت همگي

             در پس چرخش ايام ، نهان خواهد شد

و باز اين منم ، من

كه در آن سو نگران منتظرم

                           منتظر


شنبه شانزدهم آبان 1388 |

کجایی؟

سلام اردوانم

خوبی؟

هر وقت این جا می نوشتم، آروم آروم بودم. چون قبلش یا صداتو شنیده بودم یا...

ولی امروز احساس میکنم سال هاست باهات حرف نزدم.

یادته دعوا میکردیم که روزهای زوج حرف بزنیم یا فرد؟ یادته چجوری شارژ جور میکردیم تا فقط ساکت باشیم و صدای نفس های همو بشنویم؟!

یادته... چقد قشنگ بود اون روزا. حالا فکر کن من چه حالی میشم وقتی بهت زنگ میزنم و یه خانومه میگه: "دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد" !

چه پاییز شیرینیه. برگ درخت های جلوی خونمون همه اشون سرخ شدن...

میخوام یه چیزو بدونی، دیگه برام مهم نیست اون روزا چقد قشنگ بود. چون امروز به اندازه تک تک برگ های سرخ تهران و شیراز عاشق تر شدم. 

چون امروز واسم از دیروز عزیز تری. و میدونم تحمل دوری تو واسم فایده ای نداره. من فقط سعی میکنم امروز رو شب کنم و امشب رو به فردا برسونم. به فردا چهارشنبه، به فردا که میدونم عاشق تر از امروز میشم. به فردا که میدونم صبر کردن سخت تر میشه...

دوباره کلمه ها رو گم کردم. کاشکی بودی تا یادم میدادی کدوم فعل درسته... حالا هر کی ندونه فکر میکنه چند ساله ازت دورم! عزیزم؟ اردوانم؟ کاشکی بودی تا اشک هامو پاک میکردی و باور می کردی چقد دلتنگ شدم.

من...

به خدا خیلی دوست دارم

نیلوفر

 


سه شنبه دوازدهم آبان 1388 |

وقت گرگ و میش به یادم باش

زندگی یک ترنم ناموزون

یک ساز شکسته و بی فریادست

ترنمش نوای بینواییست

بی صداییست

زندگی

یک نقطه ی آغاز

از یک پس منظر گنگ

تا زایش یک نقطۀ آغاز دگر

با اينكه ساعت زنگ موبايلم را تنظيم مي كنم

ولي ساعت درونيم زودتر از موعد مقرر بيدارم مي كند

و ديگر خوابم نمي برد

هوا نه روشن است و نه تاريك

اذان صبح را گفته اند

و من نمازم قضا شده است

گرگ و ميشي كه دوستش دارم

پشت پنجره نم دارد

ياكريم ها غر مي زنند

اون وقته که دفترمو باز میکنم

یه شعر قدیمی که یادم نیست از کیه:

به تو می اندیشم

مثل پروانه به شمع

و تو هر لحظه که از من دوری

من به چنگال شتابنده ترین باد بیابان پیما

آه سرگردانم

و تو خود میدانی

واژه ی فاصله یک فاجعه است

لحظه ها را دریاب

 

 از من نپرس چقدر دوستت دارم
اينجا در قلب من حد و مرزي براي حضور تو نيست
به من نگو که چگونه بي تو زيستن را تمرين کنم
مگر ماهي بيرون از آب ميتواند نفس بکشد      

  مگر مي شود هوا را از زندگيم برداري و من زنده بمانم
بگو معني تمرين چيست

بريدن از چه چيز را تمرين کنم

بريدن از خودم را
مگر هميشه نگفتم که تو هم پاره اي از تن مني
از من نپرس که اشکهايم را براي چه به پروانه ها هديه مي دهم
همه مي دانند که دوري تو روحم را مي آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردي که ميهمان لحظه هاي بي کسي ام باشند
نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگير
هواي سرد اينجا رو دوست ندارم
 مرا عاشقانه در آغوش بگير که سخت تنهام

 

 

من با تو سخن می گویم . . . . .  رساتر از همیشه

 و تو حرفهایم را می شنوی . . . . .   روشن تر از هر روز

 بگذار از عشق سخن نگویم

 بگذار وسعتش را در حصار كلمات محدود نكنم

 چرا كه من عشق را با كلام در نیافتم

 برای من عشق نه كلام است ، نه صوت و صدا

 چیزی است وسیع تر از همه اینها

 وسیع است و با نجابت . . . . .  مانند دلت

 با شكوه است و پر رمز و راز . . . . .  همانند چشمانت

 عمیق است و پر از صداقت . . . . .  همانند اندیشه هایت

 بگذار دریا بداند رقیبی دارد به زلالی قلبت و به ژرفناكی نگاهت

 و گفتی كه معنای عشق در انتظار است و در فاصله ها !

 و من تمام این فاصله ها را با صبر و انتظار به تماشا نشسته ام !

 چه رازیست در این فاصله . . . . .  نمی دانم

 كه هر چه میگذرد مرا شیداتر می كند . . .

 و من . . . . .   شیدا می مانم

 بگذار از عشق سخن نگویم

 بگذار وسعتش را در حصار كلمات محدود نكنم !!!

نیلوفر


دوشنبه یازدهم آبان 1388 |

نشانی

خانه ی دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز از تر است
ودر ان عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است0
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
وترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور
واز او می پرسی
خانه ی دوست کجاست؟
 
 

سه شنبه پنجم آبان 1388 |

هیجده سالت تموم شد پیرمرد


اردوان عزیزم

چقد سخته حرف زدن وقتی دستات از خوشحالی میلرزه. امروز هجوم احساسات زبونمو بند آورده. مثل همیشه اسمت برام احساس خوشبختی، امنیت، و شادی میاره. ولی قوی ترین احساسم برام خیلی جدیده؛ خیلی عجیبه. تو همین یه سال یه رفتار هایی از خودم دیدم که برام باور نکردنیه! که واقعا از من بعیده.

خودتم میدونی هیچ وقت دلم نخواسته تولد کسی رو بهش از ته دل تبریک بگم. همیشه یا مجبور بودم، یا ازم خواسته میشد که "زشته تو هم یه تبریک بگو!" به نظرم مسخره می اومد. پیش خودم میگفتم خب روز تولد هم یه روزه مثل بقیه روزهای خدا.

امسال واسه اولین بار فهمیدم یکی اون قد قشنگ تو دلم خونه کرده که تولدش برام از هر روزی عزیز تره.

مهربونم تولدت مبارک

پارسال شب تولدت پیشت بودم و نمیدونستم تو دلت چی میگذره. تو هم نمیدونستی تو دل من چه آشوبیه. شاید اگه میدونستی... مهم نیست. حالا که با همیم از همیشه خوشحال ترم!

پس سالگرد عشقمون هم مبارک

اما این تموم حرفام نیست. میدونی که وقتی قلم رو میدن به دستم دیگه ول کن ماجرا نیستم! به هر حال نیستی که کادوتو بهت بدم. فکر نکن نخریدم! کادو شده زیر تختمه. ولی حرف زدن تنها کاریه که الان ازم بر میاد. کاشکی الان میشد هدفون جدیدت رو تو گوشت بذارم و آهنگ مورد علاقه ات رو پلی کنم. تبریک گفتن به همین سادگی نیست. با گفتن "تولدت مبارک" یا حتی "سالگرد عشقمون مبارک" این همه انرژی ام خالی نشده. دستام هنوز میلرزن. مثل همیشه یه آتیش تو دلم نمیذاره آروم بگیرم. فکرت، تصور بودنت، فکر اون جنگل ها تو شمال، فکر شب عروسی، فکر دستات که منو تو بازوهات جا دادن؛ وقتی بهم میگی میخوای چه جوری بغلم کنی و انگشت هاتو لای موهام ببری و ... هر چی بیشتر میگی دیونه تر میشم. اون قدر دیونه میشم که دیگه فکرم کار نمیکنه. دیگه نمیدونم باید چی بگم. اون وقت میخوام فقط باشی تا به جای تبریک گفتن بهت نشون بدم تو دلم چی میگذره. میخوام باشی، مثل حالا. همین حالا که فکرمو بهتر از هر کسی میخونی. که خودمو بهتر از خودم میشناسی.

میخوام باشی تا با هم بریم شهر بازی. نا سلامتی روز تولدته! نمیشه که همین جا بشینیم. نمیشه که کل روز رو حرف بزنیم!  برای شام خورش سبزی داریم و ته چین با مرغ فراوون! یا... یا هر غذای دیگه که دوست داشته باشی. لازانیا پیتزا... هر چی! ازون میز رمانتیک ها که روش شمع داره برات میچینم! همه چی بلدم جز کلم پلو و عدس پلو! شامو ولش کن. هنوز صبحه. امروز باید دوتایی همه جا بریم تا صدای خندمون همه جای شهر پر بشه. بخندیم و خوش بگذرونیم!

تو هیچ وقت دیونه بازی های منو ندیدی. خودمم تا پارسال باورم نمیشد این طوری باشم. پارسال که اومدی تهران خیلی جلوی خودمو گرفتم! یادته چقد دنبال امیر دوییدم؟ یادته چقد ورجه وورجه کردیم!؟

بیا بریم شهر بازی تا هر چی دوس داریم سوار شیم! ترن و رنجر و کشتی صبا! یادت باشه بالای بالا بشینیم! بعد که حسابی خسته شدیم دو تا دستگاه دیگه سوار شیم! البته اگه دوس داشتی. اصلا یکیشو انتخاب کن. یا چرخ و فلک یا تونل وحشت! اگه چرخ و فلک سوار شیم اون بالا نمیتونی از دستم در بری! اون قد بوست میکنم تا... آخ آخ یادم نبود. جلوی مردم زشته! پس سوار تونل وحشت شیم! اون جا تاریکه. من هم میترسم! مگه نمیدونی من نزده میرقصم؟ مگه خواب های هر شبم رو برات نگفتم؟ مگه نمیدونی کابوس های همیشگیم چیه؟ پس یه بهونه دارم که هیچ جا رو نگاه نکنم و سرمو بذارم تو بغلت.

میخوام باشی تا با هم رستوران مورد علاقه مونو انتخاب کنیم. میخوام باشی تا منو ببری به اون مغازه که چیزای ترش داره. باشی تا با هم بریم پارک. اون وقت بهت میگم به نظرت اگه داد بزنیم صدامون تا کجای این پارک میره؟ من همه جای پارک جمشیدیه رو بلدم! از بس که اونجا پرسه زدم. یه جاده ی مستقیم که از دو طرفش درختا سرشونو به پایین خم کردن اون جاس. تو وایسا سرش! من تا تهش میرم. اون وقت دو تایی داد میزنیم! وقتی هستی برام مهم نیست بقیه چی فکر میکنن. فقط تو رو میبینم! تو و هر چی که تو دوس داری.

همیشه وقتی میریم پارک جمشیدیه، شده واسه یه ربع، از مامان بابام جدا میشم و با خودم خلوت میکنم. بالای پارک یه باغ گل هست و وسط باغ یه تخته سنگ بزرگ. میرم وسط گل ها رو تخته سنگ دراز میکشم و آسمونو نگاه میکنم. میخوام باشی تا با هم اونجا بشینیم و ... تازه تو پارک کلی سوژه واسه بازی هست! رو یه نیمکت میشینیم و یه خط قرمز وسط راه میکشیم. هر کی که رد میشه اگه اول پای راستشو بذاره اون ور تو برنده و اگه پای چپشو من برنده! میتونیم سرش شرط ببنیم! مثلا سر یه سیلی!  بعدش من جر زنی میکنم و تو حرصت در میاد و شروع میکنیم به کتک کاری! البته از اون کتک کاری الکی ها! ازونا که خوش میگذره!! میتونیم اسکیت بازی کنیم اصلا پرتت میکنم تو دریاچه! خودمم دنبالت... هر وقتم بارون اومد بریم زیرش!

اصلا ببخشید. این پاراگراف آخری رو بیخیال. قبول دارم بچگانس. تا حالا شده دوستات بهت بگن نیلوفر خیلی بچس؟ ولی من دوس دارم. اگه تو بازی دوس نداری میتونیم... میتونیم روز هشتم هر ماه یه دسته نرگس بخریم. یه ماه نوبت من یه ماه نوبت تو! دومین جمعه ی هر ماه هم بریم سینما. آره سینما... درست همون جور که خودت گفتی! ولی این کارا مال یه روز خاص نیست. اصلا من نمیدونم تو دوس داری روز تولدت چی کار کنیم! ولی میدونم واسه من زیاد مهم نیس چی کار کنم، مهم اینه که پیشت باشم. که پیشم باشی.

الان میتونم تصور کنم که دوتایی دست تو دست هم تو پارک راه میریم و تو دستامو آروم فشار میدی و برام حرفای قشنگ میزنی. اون وقته که مثل حالا صدای ضربان قلبمو میشنوم که تند تند میگن: "اردوان... اردوان... اردوان..."

کاش امسال پارسال بود. کاش پیشم بودی. که اگه بودی جای این همه تصور واقعا با هم بیرون میرفتیم. اگه تصورش این قد قشنگه واقعیتش عین بهشته!

نه... خدا رو شکر میکنم که امسال پارسال نیست. اگه بود من این قدر شاد و عاشق نبودم. اگه بود یه سال از روز وصالمون دور میشدیم. حالا 365 روز گذشته. یادت نیست هر ثانیه اش چه قد سخت گذشت؟ حالا 365 روز گذشته! میشه چند ثانیه! میشه چقد؟ خیلی میشه نه؟

هنوز انرژی ام خالی نشده. تا نباشی آروم نمیگیرم. کاش بودی تا کادوی تولدت رو تو دستات بذارم. یا حداقل... یه بار بغلت کنم. درست مثل خواب دیشبم! اگه بغلت کنم آروم میگیرم. قول میدم! اصلا نه بازی میخوام نه پارک و سینما و رستوران. فقط میخوام بغلت کنم. این تمام چیزیه که میخوام تا آروم شم، تا دیگه قلبم از دلتنگی تیر نکشه. تو واسه کادوی تولد فقط ازم خواستی پیشت باشم و من نتونستم. حالا دلم گرفته. دلم گرفته که نتونستم اون کاری رو کنم که میخوای. منو ببخش عزیزم.

بازم حرفام طولانی شد. مثل یه افسانه. مثل یه داستان. آره داستان... این داستان اولین و آخرین باریه که من عاشق شدم؛ عاشق یه پسر خوشتیپ و مهربون و بامزه و باهوش و پیچیده و فوق العاده! تنها پسری که تونست روح منو تسخیر کنه. نمی دونم تا کی میتونیم با هم حرف بزنیم. نمی دونم بالاخره آخرش چی میشه. پس بهتره الان که شانس گفتنشو دارم از خودم بشنوی. چه به هم برسیم و چه نرسیم، فقط تو مرد زندگی منی. تو تمام عمرم تنها دختری که بهش حسودی میکنم، دختری هست که قلب تو رو از من بگیره. و من همیشه باور دارم و میدونم که خدا اسم تو رو، تو تمام صفحات کتاب سرنوشتم حک کرده. اگه ما یه روزی جدا شدیم و تو داشتی تنهایی تو خیابون یا هر جای دیگه راه میرفتی، و حضور کسی رو کنارت حس کردی شک نکن که اون منم. دوستت دارم... هر جا که باشم!

ببخشید پرحرفی کردم. فقط میخواستم مطمئن شم که همه ی حرفای دلمو بهت زدم.  ولی حالا که فکر میکنم میبینم اگه نگم هم همه اشو میدونی. یه روز میشه که دوتایی میشینیم و به تولد 18 سالگیمون میخندیم. عزیزم تولدت مبارک. اووووممممممااااااههههه! خیلی دوست دارم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام

نمی دونم چی بگم ولی جوابتو همین جا میدم نیلوفرم

من اگه می خواستم تو رو یه زمانی ول کنم هیچ وقت این همه برات نمی جنگیدم و خودت خبر

داری چی گذشته

پس این فکر محاله.

پ.ن:از همه اونایی که روز تولدمو فراموش نکردن بهم تبریک گفتن ممنونم

پ.ن:اونایی که به خاطر من وبشونو خراب کردن و واسه من آپ کردنو هیچ وقت فراموش نمی کنم واقعا ارزششو نداشتم

پ.ن:تولد امسالمو هیچ وقت یادم نمیره

پ.ن:امروز تولد وبمم هست

پ.ن:نیلوفرمو خیلی دوس دارم

از همه ممنونم


شنبه هفتم شهریور 1388 |

نمی دانم

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و
لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و
می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.

چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها ، چرا یاری ندارم من ، كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كــس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانمنمی گویم
نمی جویم
نمی پرسم

نمی گویند
نمی جویند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كلام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست

اردوان


شنبه سی و یکم مرداد 1388 |



اگه میدونستی چقدر این وبلاگو دوس داریم هیچ وقت نمی رفتی. هیچ وقت از این وبلاگ خدافظی نمیکردی.
رفتنت رو باور نکردم، پیش خودم تصور میکردم هنوز میای و مینویسی...
باور اینکه نباشی، هیچ وقت تو ذهن من نمیگنجه.
خوشحالم که باورم نشد. خوشحالم که باز اومدی. چون بدون تو، حتی وبلاگ نویسی هم خوش نمیگذره.
این روزا باور کردن خیلی سخت شده. باور کردن آدم ها و حرف هاشون...
امروز من بین تمام آدم ها و حرف ها و قصه ها، فقط تو و حرف های تو و آیندمونو باور دارم. یه آینده پر از قصه های شیرین.
21 مهرماه 88... خوش اومدی عزیزم.



آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387

غصه نخور
فانوس من و تو
کجایی؟
وقت گرگ و میش به یادم باش
نشانی
هیجده سالت تموم شد پیرمرد
نمی دانم
منو یادت بیاد
عشق یعنی
بی تو

MAJOOKM
عشق آسماني

پروفایل مدیر

RSS 2.0

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی


كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ