|

اردوان عزیزم
چقد سخته حرف زدن وقتی دستات از خوشحالی میلرزه. امروز هجوم احساسات زبونمو بند آورده. مثل همیشه اسمت برام احساس خوشبختی، امنیت، و شادی میاره. ولی قوی ترین احساسم برام خیلی جدیده؛ خیلی عجیبه. تو همین یه سال یه رفتار هایی از خودم دیدم که برام باور نکردنیه! که واقعا از من بعیده.
خودتم میدونی هیچ وقت دلم نخواسته تولد کسی رو بهش از ته دل تبریک بگم. همیشه یا مجبور بودم، یا ازم خواسته میشد که "زشته تو هم یه تبریک بگو!" به نظرم مسخره می اومد. پیش خودم میگفتم خب روز تولد هم یه روزه مثل بقیه روزهای خدا.
امسال واسه اولین بار فهمیدم یکی اون قد قشنگ تو دلم خونه کرده که تولدش برام از هر روزی عزیز تره.
مهربونم تولدت مبارک
پارسال شب تولدت پیشت بودم و نمیدونستم تو دلت چی میگذره. تو هم نمیدونستی تو دل من چه آشوبیه. شاید اگه میدونستی... مهم نیست. حالا که با همیم از همیشه خوشحال ترم!
پس سالگرد عشقمون هم مبارک
اما این تموم حرفام نیست. میدونی که وقتی قلم رو میدن به دستم دیگه ول کن ماجرا نیستم! به هر حال نیستی که کادوتو بهت بدم. فکر نکن نخریدم! کادو شده زیر تختمه. ولی حرف زدن تنها کاریه که الان ازم بر میاد. کاشکی الان میشد هدفون جدیدت رو تو گوشت بذارم و آهنگ مورد علاقه ات رو پلی کنم. تبریک گفتن به همین سادگی نیست. با گفتن "تولدت مبارک" یا حتی "سالگرد عشقمون مبارک" این همه انرژی ام خالی نشده. دستام هنوز میلرزن. مثل همیشه یه آتیش تو دلم نمیذاره آروم بگیرم. فکرت، تصور بودنت، فکر اون جنگل ها تو شمال، فکر شب عروسی، فکر دستات که منو تو بازوهات جا دادن؛ وقتی بهم میگی میخوای چه جوری بغلم کنی و انگشت هاتو لای موهام ببری و ... هر چی بیشتر میگی دیونه تر میشم. اون قدر دیونه میشم که دیگه فکرم کار نمیکنه. دیگه نمیدونم باید چی بگم. اون وقت میخوام فقط باشی تا به جای تبریک گفتن بهت نشون بدم تو دلم چی میگذره. میخوام باشی، مثل حالا. همین حالا که فکرمو بهتر از هر کسی میخونی. که خودمو بهتر از خودم میشناسی.
میخوام باشی تا با هم بریم شهر بازی. نا سلامتی روز تولدته! نمیشه که همین جا بشینیم. نمیشه که کل روز رو حرف بزنیم! برای شام خورش سبزی داریم و ته چین با مرغ فراوون! یا... یا هر غذای دیگه که دوست داشته باشی. لازانیا پیتزا... هر چی! ازون میز رمانتیک ها که روش شمع داره برات میچینم! همه چی بلدم جز کلم پلو و عدس پلو! شامو ولش کن. هنوز صبحه. امروز باید دوتایی همه جا بریم تا صدای خندمون همه جای شهر پر بشه. بخندیم و خوش بگذرونیم!
تو هیچ وقت دیونه بازی های منو ندیدی. خودمم تا پارسال باورم نمیشد این طوری باشم. پارسال که اومدی تهران خیلی جلوی خودمو گرفتم! یادته چقد دنبال امیر دوییدم؟ یادته چقد ورجه وورجه کردیم!؟
بیا بریم شهر بازی تا هر چی دوس داریم سوار شیم! ترن و رنجر و کشتی صبا! یادت باشه بالای بالا بشینیم! بعد که حسابی خسته شدیم دو تا دستگاه دیگه سوار شیم! البته اگه دوس داشتی. اصلا یکیشو انتخاب کن. یا چرخ و فلک یا تونل وحشت! اگه چرخ و فلک سوار شیم اون بالا نمیتونی از دستم در بری! اون قد بوست میکنم تا... آخ آخ یادم نبود. جلوی مردم زشته! پس سوار تونل وحشت شیم! اون جا تاریکه. من هم میترسم! مگه نمیدونی من نزده میرقصم؟ مگه خواب های هر شبم رو برات نگفتم؟ مگه نمیدونی کابوس های همیشگیم چیه؟ پس یه بهونه دارم که هیچ جا رو نگاه نکنم و سرمو بذارم تو بغلت.
میخوام باشی تا با هم رستوران مورد علاقه مونو انتخاب کنیم. میخوام باشی تا منو ببری به اون مغازه که چیزای ترش داره. باشی تا با هم بریم پارک. اون وقت بهت میگم به نظرت اگه داد بزنیم صدامون تا کجای این پارک میره؟ من همه جای پارک جمشیدیه رو بلدم! از بس که اونجا پرسه زدم. یه جاده ی مستقیم که از دو طرفش درختا سرشونو به پایین خم کردن اون جاس. تو وایسا سرش! من تا تهش میرم. اون وقت دو تایی داد میزنیم! وقتی هستی برام مهم نیست بقیه چی فکر میکنن. فقط تو رو میبینم! تو و هر چی که تو دوس داری.
همیشه وقتی میریم پارک جمشیدیه، شده واسه یه ربع، از مامان بابام جدا میشم و با خودم خلوت میکنم. بالای پارک یه باغ گل هست و وسط باغ یه تخته سنگ بزرگ. میرم وسط گل ها رو تخته سنگ دراز میکشم و آسمونو نگاه میکنم. میخوام باشی تا با هم اونجا بشینیم و ... تازه تو پارک کلی سوژه واسه بازی هست! رو یه نیمکت میشینیم و یه خط قرمز وسط راه میکشیم. هر کی که رد میشه اگه اول پای راستشو بذاره اون ور تو برنده و اگه پای چپشو من برنده! میتونیم سرش شرط ببنیم! مثلا سر یه سیلی! بعدش من جر زنی میکنم و تو حرصت در میاد و شروع میکنیم به کتک کاری! البته از اون کتک کاری الکی ها! ازونا که خوش میگذره!! میتونیم اسکیت بازی کنیم اصلا پرتت میکنم تو دریاچه! خودمم دنبالت... هر وقتم بارون اومد بریم زیرش!
اصلا ببخشید. این پاراگراف آخری رو بیخیال. قبول دارم بچگانس. تا حالا شده دوستات بهت بگن نیلوفر خیلی بچس؟ ولی من دوس دارم. اگه تو بازی دوس نداری میتونیم... میتونیم روز هشتم هر ماه یه دسته نرگس بخریم. یه ماه نوبت من یه ماه نوبت تو! دومین جمعه ی هر ماه هم بریم سینما. آره سینما... درست همون جور که خودت گفتی! ولی این کارا مال یه روز خاص نیست. اصلا من نمیدونم تو دوس داری روز تولدت چی کار کنیم! ولی میدونم واسه من زیاد مهم نیس چی کار کنم، مهم اینه که پیشت باشم. که پیشم باشی.
الان میتونم تصور کنم که دوتایی دست تو دست هم تو پارک راه میریم و تو دستامو آروم فشار میدی و برام حرفای قشنگ میزنی. اون وقته که مثل حالا صدای ضربان قلبمو میشنوم که تند تند میگن: "اردوان... اردوان... اردوان..."
کاش امسال پارسال بود. کاش پیشم بودی. که اگه بودی جای این همه تصور واقعا با هم بیرون میرفتیم. اگه تصورش این قد قشنگه واقعیتش عین بهشته!
نه... خدا رو شکر میکنم که امسال پارسال نیست. اگه بود من این قدر شاد و عاشق نبودم. اگه بود یه سال از روز وصالمون دور میشدیم. حالا 365 روز گذشته. یادت نیست هر ثانیه اش چه قد سخت گذشت؟ حالا 365 روز گذشته! میشه چند ثانیه! میشه چقد؟ خیلی میشه نه؟
هنوز انرژی ام خالی نشده. تا نباشی آروم نمیگیرم. کاش بودی تا کادوی تولدت رو تو دستات بذارم. یا حداقل... یه بار بغلت کنم. درست مثل خواب دیشبم! اگه بغلت کنم آروم میگیرم. قول میدم! اصلا نه بازی میخوام نه پارک و سینما و رستوران. فقط میخوام بغلت کنم. این تمام چیزیه که میخوام تا آروم شم، تا دیگه قلبم از دلتنگی تیر نکشه. تو واسه کادوی تولد فقط ازم خواستی پیشت باشم و من نتونستم. حالا دلم گرفته. دلم گرفته که نتونستم اون کاری رو کنم که میخوای. منو ببخش عزیزم.
بازم حرفام طولانی شد. مثل یه افسانه. مثل یه داستان. آره داستان... این داستان اولین و آخرین باریه که من عاشق شدم؛ عاشق یه پسر خوشتیپ و مهربون و بامزه و باهوش و پیچیده و فوق العاده! تنها پسری که تونست روح منو تسخیر کنه. نمی دونم تا کی میتونیم با هم حرف بزنیم. نمی دونم بالاخره آخرش چی میشه. پس بهتره الان که شانس گفتنشو دارم از خودم بشنوی. چه به هم برسیم و چه نرسیم، فقط تو مرد زندگی منی. تو تمام عمرم تنها دختری که بهش حسودی میکنم، دختری هست که قلب تو رو از من بگیره. و من همیشه باور دارم و میدونم که خدا اسم تو رو، تو تمام صفحات کتاب سرنوشتم حک کرده. اگه ما یه روزی جدا شدیم و تو داشتی تنهایی تو خیابون یا هر جای دیگه راه میرفتی، و حضور کسی رو کنارت حس کردی شک نکن که اون منم. دوستت دارم... هر جا که باشم! ببخشید پرحرفی کردم. فقط میخواستم مطمئن شم که همه ی حرفای دلمو بهت زدم. ولی حالا که فکر میکنم میبینم اگه نگم هم همه اشو میدونی. یه روز میشه که دوتایی میشینیم و به تولد 18 سالگیمون میخندیم. عزیزم تولدت مبارک. اووووممممممااااااههههه! خیلی دوست دارم! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سلام نمی دونم چی بگم ولی جوابتو همین جا میدم نیلوفرم من اگه می خواستم تو رو یه زمانی ول کنم هیچ وقت این همه برات نمی جنگیدم و خودت خبر داری چی گذشته پس این فکر محاله. پ.ن:از همه اونایی که روز تولدمو فراموش نکردن بهم تبریک گفتن ممنونم پ.ن:اونایی که به خاطر من وبشونو خراب کردن و واسه من آپ کردنو هیچ وقت فراموش نمی کنم واقعا ارزششو نداشتم پ.ن:تولد امسالمو هیچ وقت یادم نمیره پ.ن:امروز تولد وبمم هست پ.ن:نیلوفرمو خیلی دوس دارم از همه ممنونم
|